تغييرات:
۱- ضميمه ۱: بحث "نقد و انتقاد" اضافه شد. چهارشنبه 3 آبان 1385
۲- ضميمه ۲: "فهرست موضوعي" اضافه شد. پنجشنبه 18 آبان 1385
عيد فطر را تبريك ميگويم و آرزو ميكنم كه دست پر از اين ماه پر بركت بيرون آمده باشيد. اين ماه هرطور كه بود گذشت؛ سعي كنيم كه سال ديگر را بهتر تمام كنيم.
عيد رمضان آمد و ماه رمضان رفت
صد شكر كه اين آمد و صد حيف كه آن رفت
پايان وبلاگ
اين وبلاگ هم هرجور كه بود به پايان رسيد. "من و اسلام" نيمي من بود و نيمي اسلام. اسلام بود از نگاه من؛ مني كه تا قبل از پيدا شدن در آن، گمشده بودم. نميخواهم مانند كسي كه تازه متدين شده، احساساتي صحبت كنم. اين حرفها جايش در اول وبلاگ بود كه نگفتم. قصدم تاكيد بر اين موضوع است كه من كامل نگفتم. هر كدام از شما كه فهميده و ميتواند، خودش اين راه را ادامه دهد.
به نظر من عمر مفيد يك وبلاگ، تقريبا يكسال است؛ البته اگر مفيد و مدام و به صورت هفتگي و درباره موضوع مشخصي بنويسد. براي همين ميخواستم سر سال نو، يعني اول بهار، به نوشتن خاتمه دهم. اما حضور دوست جديد و اشتياق زياد او به آشنايي با اسلام، از يك طرف، و از طرف ديگر حساسيت موقعيتش و احساس نگرانيم براي او، باعث شد پايان كار به تاخير بيفتد.
موضوع جالب اين است كه وبلاگ با يك دوست مسيحي شروع شد و با دوست مسيحي ديگري به پايان رسيد. اما اين دو با هم متفاوت هستند. در يكي از جلسات ابتدايي گفتم نكتهاي درباره اين دوست مسيحي است كه نميتوانم بگويم؛ چون ممكن است ديد شما را نسبت به او و گفتههايش عوض كند و باعث جبهه گيري شود. آن نكته را بعدها در جلسهاي به نام "روشن كردن شمع" به صورت غير مستقيم گفتم. يعني همان تفاوت مسيحي زاده با اشخاص مرتد. انصاف و لطافتي كه در روح دوستان مسيحي وجود دارد، در غير آنها نديدم.
خوانندگان اصلي اين وبلاگ، سه دسته هستند.
1- عدهاي از آنها، مسلمانند. كساني كه ميخواهند هم با دين خودشان بيشتر آشنا شوند و هم با اديان ديگر. ديدشان هم نسبت به ادياني مثل مسيحيت، تعصبي نيست؛ چون مسيحيت را از اديان الهي ميدانند، و با ديده احترام به آن مينگردند.
2- عدهاي از خوانندهها، از اديان ديگر هستند؛ مثلا بعضي از دوستان خوب مسيحي كه يا گرايش به اسلام دارند، و يا علاقه دارند با آن آشنا شوند.
3- يك عده هم هستند كه از اسلام برگشتهاند.
عقيده هر گروه، از لحن گفتارشان مشخص است. از كوزه همان برون تراود كه در اوست.دو گروه اول، به لحاظ اينكه براي آشنايي آمدهاند و براي ارضاي وجدان كنجكاوشان، گوش ميدهند، دقت ميكنند، فكر ميكنند و سوال، و در نهايت نتيجهگيري.
اما گروه سوم، معمولا در ناآرامي به سر ميبرند. كافي است نزدشان از اسلام صحبت شود، چنان به آن پرخاش ميكنند كه مسيحيان اصيل، اينگونه رفتار نميكنند. حكايت كاسه داغتر از آش است.
مقالهاي جالب بود. مرورش برايم زيباست و باعث تجديد خاطره ميشود. بله، تفاوت اصلي همين است. كسي كه دين خودش را نفهمد، دين ديگر را هم نميفهمد.
قصد دارم در همين نوشته، يعني "پايان نامه"، يا به عبارت ديگر نامه پاياني، چند عنوان اضافه كنم كه يكي از آنها "اعتراف من" است. در آنجا سعي ميكنم كه ايراد نويسنده وبلاگ را تا جايي كه متوجه شدم و به ياد دارم، ذكر كنم. قسمتي ديگر هم است به نام "افتخار من". افتخار ميكنم كه توفيق اين مدت نوشتن را پيدا كردم. اين كم چيزي نيست. كم كمش يكسال و نيم تجربه است. قسمتي هم براي بعضي خاطرات. اميدوارم كه "پايان نامه" خوبي تحويل دهم.
هميشه اعتقاد داشتم صاحب وبلاگ، خوانندگان آن هستند و نويسنده، مسوول اداره آن. ميدانم مسوليت خطير و حساسي داشتم. مينوشتم و پاك ميكردم. در حين نوشتن شخصي را تصور ميكردم كه ميخواستم برايش بنويسم. اگر اينطور بنويسم متوجه ميشود؟ نكند ذهنش از موضوع اصلي منحرف شود. نكند اشتباه بنويسم و او را به اشتباه بيندازم. همه اين نكند نكندها باعث ميشد نوشتن، كه كار به ظاهر سادهاي است، برايم دشوار باشد و انرژي فراواني از من طلب كند. "من و اسلام" در همين جا به صورت رسمي به كارش پايان ميدهد؛ مگر اينكه كسي سوالي كند و لازم باشد جوابش را در وبلاگ بنويسم.
با اشخاص و دوستان خوبي در اينجا آشنا شدم. دوستاني، بهتر از آب روان. از همه كساني كه وبلاگ را همراهي كردند تشكر ميكنم؛ مخصوصا از عزيزاني كه عيبم را گفتند و نوشتههايم را نقد كردند.
داخل پرانتز
مخاطب اصلي اين نوشتهها دوستان خاصي هستند كه مدتها با هم همراه بوديم. براي همين جسارت كرده و گاهي از تجربه و خاطراتم مينويسم. قصدم انتقال تجربه است، نه تعريف از كسي كه قرار است ديگر ننويسد.
ضميمه ۱
نقد و انتقاد
از امتيازات محيط وبلاگ بر چت، فرصتي است كه براي خواندن، فهميدن و اظهار نظر وجود دارد. نظردهي در وبلاگ، امري عادي است؛ با اين حال گفتگو و نقد و جر و بحث، در وبلاگهاي خاصي وجود دارد. اديان و عقايد، همواره از موضوعات بحث برانگيز بوده است. هركسي كه احساس كند به عقايدش جسارت و توهين شده، دست به قلم ميشود. دو انگيزه حب و بغض، فرد را وادار به عكس العمل ميكند. جهت اين واكنش گاهي نسبت به شخص نويسنده و گاهي به متن نوشته است. گاهي ايرادي كه در متن است من را برانگيخته ميكند و گاهي چون فلاني نويسنده است انتقاد ميكنم. تحليل دقيق نقد و جهت نقد، باعث تفكيك نقد درست و نادرست ميشود.
از ويژگي وبلاگ اسلام، بحث در اطراف دين مسيحيت بوده است. گفتم اطراف، چون هيچ گاه قلم، وارد نقد آن نشد. اما همين قدر كافي بود كه نظر خوانندگان مسيحي - و بالاخص - قشر اسلام زده و داغ را به خود جلب نمايد. از خاطرات به ياد ماندني در وبلاگ، حضور دوستاني بود كه مصرانه به نقد اسلام مشغول بودند. وبلاگشان را كه مطالعه ميكردم متوجه اسلام ستيزشان ميشدم. به اسم محبت مسيح و مسيحيت و ... بود؛ اما مدام ضد اسلام مينوشتند! با چند نفر از آنها كه در اينجا آشنا شديم خود را اهل مطالعه و تحقيق فراوان در مورد اسلام معرفي مينمودند! علاقه خاصي هم به انحراف بحث از موضوع اصلي داشتند، به طرف شبههاي كه در ذهنشان بود.
يك افتخار
خوشحالم كه اين فرصت به هر دو طرف بحث داده شد. هم به آنها كه هرچه ميخواهند بنويسند و هم فرصتي شد براي دوستان جوان مسلمان كه با ادعاهاي آنها بدون واسطه و از زبان خودشان آشنا شوند. همين موضوع باعث شده بود كه احساس مسوليت كنند و به مطالعه بيشتر و بهتر اسلام بپردازند. خدا را به خاطر دو چيز شكر ميكنم. اول به خاطر اين وبلاگ كه محيط و فرصت مناسبي را براي هر دو گروه فراهم نمود و دوم به خاطر تحملي كه داد تا نظر مخالف را حذف نكنم؛ هرچقدر كه تند باشد.
يك خاطره
يكي از آن روزهايي كه تنور بحث داغ بود و هر يك از دو گروه در صدد اثبات ادعايش، مطلع شدم يكي از دوستان مسلمان كه آن زمان خيلي فعال بود، مطلب طولاني را در بخش نظرات نوشته است. وقتي خواندم، ديدم كه نوشتهاش لحن تند و تيزي دارد و اصلا در آن شرايط مناسب نمايش نبود. براي اولين بار مجبور به حذف نظري شدم؛ آن هم نظر يك دوست قديمي و موافق.
بلافاصله نامهاي برايش نوشتم و دلايلم را براي اين كار توضيح دادم. گفتم با اينكه مطالبتان صحيح است؛ اما به فلان علت و فلان دليل الان صلاح نميدانم. قرار نيست به هر وسيلهاي كه شده حرفمان را اثبات كنيم. گاهي لحن ما طوري ميشود كه به شخصيت طرف آسيب ميرسد. در انتهاي نامه نوشتم با اين حال اگر نظرم را قبول نداريد و همچنان مصر هستيد، ميتوانيد دوباره مطالبتان را بنويسيد. او اين كار را نكرد اما بعد از مدتي نامهاي داد كه سراسر شكوه و ناراحتي بود، و بعد از آن حضورش كم شد و ديگر نيامد. هر كجا هست خدايا به سلامت دارش. اگر صلاح بود حتما اسمش را ميآوردم و باز هم از ايشان عذرخواهي ميكردم.
يك اعتراف
اين خاطره را بارها با خود دوره كردم و هر بار به خود گفتهام كه آيا كارم درست بود؟ الان جاي تعارف نيست، حقيقتا نميدانم. آيا ميگذاشتم كه يك دوست مسيحي كه تك و تنها مشغول بحث با چند نفر مسلمان بود، آن هم در وبلاگ ما، خُرد شود؟ انصاف نبود. او مهمان ما بود. درست يا غلط، خاطره تلخي است.
اين جملات را بارها به دوست ديگرم گفتهام و از او خواهش كردم كه پاسخ بده، ولي با ادب و آرامش. ميگفت: "آخر به خدا و پيامبر و قرآن اهانت كرده. نميتوانم آرام باشم." حق با او بود اما تفاوت آنها با ما اين است كه آنها حضرت محمد (ص) را قبول ندارند، ولي ما حضرت مسيح (ص) را قبول و دوست داريم. پس نبايد در برابر توهينشان، توهين كنيم.
شرايط نقد
دانستن شرايط انتقاد هم براي كامل شدن قوه نقدتان از ديگران است و هم براي تقويت جنبه انتقادپذيريتان. اگر آدم انتقادپذيري نيستيد، ميتوانيد شرايطي را براي خود فراهم كنيد كه اين نقطه ضعف برطرف شود. فرقي نميكند نقد شما از فرد باشد يا گروه يا اجتماع، از شخص باشد يا از شخصيت، از متفكر باشد يا از تفكر.
- بدون عجله و عصبانيت؛ هم در هنگام نقد كردن، چون ممكن است به جاي انتقاد، ايراد گرفتن بشود؛ و هم در هنگام نقد شدن؛ چون معمولا باعث سوتفاهم ميگردد.
- بدون تعصب؛ يعني نسبت به آن شخص يا آن موضوع، نه تنفر داشته باشيد و نه برايش قداست قايل شويد.
- عيبش را به خودش بگوييد. تفاوت نقد و غيبت اين است كه در غيبت، عيب طرف گفته ميشود اما نه به خودش.
- شفاف و با ذكر مورد. در نقد، كلي گويي اثر مثبتي ندارد. مثلا "وبلاگ خيلي خوبي داري، بسيار مفيد است؛ يا نوشتههايت بد و گيج كننده است، به درد نميخورد". اين نوع جملات، بيشتر تعارف و تشويق يا توهين و تخريب است.
- به جا باشد:
الف - زمان مناسب. اين قسمت از نقد، بسيار حساس است و احتياج به ذوق و سليقه دارد. گاهي پيش ميآيد كسي نزد ما آمده و موضوعي را با احساسات فراوان بيان ميكند. مثلا از اينكه فلان كار خوب را كرده بسيار خوشحال است؛ يا از اينكه فلان كار بد را انجام داده، بسيار پيشمان و افسرده است. معمولا آن زمان جاي انتقاد از او نيست. در هنگام افسردگي حتي زمان نصيحت كردن هم نيست. اينكه شروع كنم به نصيحت كردن يا دعوايش كنم كه چرا اين كار را كردي و كارت خيلي بد بوده، جز زياد كردن ناراحتيش چه اثري دارد. حتي اگر ناراحت شُديد، صبر كنيد تا هر دوي شما آرام شويد و آن گاه به بررسي كارش بپردازيد. مراقب باشيد انتقاد شما تبديل به ملامت كردن نشود. چه ملامتي بالاتر از حس پشيماني كه دارد!
ب - مكان مناسب. 1- اگر فلان تذكر را در تنهايي به او بگوييد قبول ميكند؛ اما اگر در حضور ديگران باشد خيلي به او بر ميخورد، يا شايد به خاطر حفظ آبرو و غرورش زير بار نرود. 2- پيش آمده كه در وبلاگ كسي نظري دادم. يكي از خوانندههاي آن وبلاگ براي دفاع از نويسنده وبلاگ كه دوستش است، در همان وبلاگ شروع ميكند از وبلاگ من ايراد گرفتن! شايد تذكر و نظرش نسبت به وبلاگ من درست باشد؛ اما جانم به قربانت نظر آنجا چرا!؟
- آمادگي شنونده؛ مثلا با ظرفيت و انتقادپذير باشد.
- آزادانه باشد؛ يعني تحميلي نباشد.
- ذكر نقاط ضعف در كنار نكات مثبت. اين كار باعث تعديل روحيه و تقويت شور و شوق ميشود. به طور كلي در نقد، بدبين نباش؛ خوبي را هم ببين. بدبيني، نقد كامل و سازندهاي نيست. بعضي، به خاطر احساسات رقيق و قلب سادهاي كه دارند، شديدا متاثر شده و شروع به نوشتن از عيب و ضعف و بديها ميكنند. شايد براي يكبارش خوب باشد، حتما عدهاي هم با شما همدردي كرده و تشويق و تاييدتان ميكنند، اما اين كار، به مرور اثرات مخربي دارد. اين حرف تازه و من درآوردي نيست. اگر با ادبيات و داستان نويسي آشنا باشيد، اگر با فيلم و سينما آشنا هستيد حتما با انواع داستانهايي كه بسيار تلخ و غم انگيز هستند و حتي لقب سياه را به خود گرفتهاند روبرو شدهايد؛ مانند تراژدي و كمدي سياه. چشمها را بايد شست؛ جور ديگر بايد ديد.
انتقادپذيري
- ظرفيت داشتن. معمولا اشخاصي كه زياد شوخي ميكنند، طاقت شوخي ندارند. كسي كه دروغ ميگويد انتظار دروغ ندارد. كسي كه خيانت و دزدي ميكند تحمل نميكند كه از او دزدي كنند. اگر قرار است شما از كسي انتقاد كني، از اينكه جوابت را بدهند يا در جاي ديگر از شما انتقاد كنند، پريشان نشو. وبلاگي را ديدم كه در باب فيلمها خوب صحبت ميكرد. با اشتياق شروع به نوشتن كردم. دفعه بعد كه سر زدم نه جوابي بود و نه اثري از نظرم. كسي كه فيلم ديگران را نقد ميكند، تحمل تذكر را ندارد!
- پاسخ انتقاد. جواب انتقاد را كامل بدهيد. هرجا كه درست گفته، بگوييد و هر جا هم كه اشتباه كرده، بگوييد. گاهي شده در يك وبلاگ نظري دادم كه چند قسمت داشت، اما آن دوست فقط به يك قسمت از آن توجه كرده؛ آن هم قسمتي كه با آن مخالف است. تكليف بقيه قسمتها مشخص نشده كه درست بوده يا نه.
- عذرخواهي. هر كجا كه متوجه اشتباه خود شدي بگو. هر كجا ديدي انتقادي كه از تو شده به جا و درست است، اعتراف كن، از اشتباهت عذرخواهي كن.
- تشكر. تشكر كن از كسي كه به تو تذكر داد.
چيزي كه در غير اين وبلاگ نديدم، عنوان "تغييرات" است. گاهي مطالبي كه مينوشتم كامل نبود يا اشكال داشت. با اين عنوان هم به خواننده اطلاع ميدادم كه اگر مايل است آنرا بخواند، و هم اشتباه خود را اعلام ميكردم. شايد چيز مهم و قابل توجهي نباشد، اما نكتهاي كه دارد اين است از اصلاح نوشتههايت نترس. اصلاح كن و اعلام كن كه اصلاح كردم.
به نظر شما چه شرايطي در سازنده بودن يك نقد، موثر است؟
سخن بزرگان
اين دو سخن زيبا را در همين رابطه از دو امام بزرگوار به خاطر داشته باشيم.
حديث 1: اَحبّ اِخواني اِلَيّ مَن اَهدي اِلَيّ عُيُوبي. محبوبترين برادران من نسبت به من، كسي است كه عيبهاي من را به من هديه كند.
نكتهها:
- به جاي دوست، از كلمه برادر استفاده شد كه صميميت و نزديكي بيشتر را ميرساند.
- لقب "بهترين دوست" به هر كسي داده نميشود.
- عيوب جمع عيب است؛ يعني عيبها، نه تنها يك عيب.
- اهدي يعني هديه دهد. اين كلمه زيبا از دو جهت معني دارد. 1- در جهت انتقاد كردن يعني طوري عيبم را بگو كه انگار ميخواهي به من هديه دهي. معمولا هديه را كادو ميكنيم و با احترام به عزيزي تقديم ميكنيم. هيچگاه هديه را با تندي به صورت كسي پرت نميكنند. 2- در جهت انتقاد شدن (انتقاد پذيري) يعني به دوستي كه عيبت را ميگويد، طوري نگاه كن كه انگار به تو هديه ميدهد.
- اليّ. در اين حديث كوتاه چندين بار از كلمه "من" استفاده شده. تاكيد بر من، چه مفهمومي دارد؟ 1- عيب مرا به من بگو؛ نه عيب ديگران را به من. 2- عيب مرا به خود من بگو؛ نه اينكه پشت سرم و به ديگران.
حديث 2: انظر الي ما قال، و لاتنظر الي من قال. ببين چه ميگويد؛ نبين كه ميگويد. يا به عبارت ديگر: به گفته نگاه كن، نه به گوينده.
اين حديث، به ما توصيه ميكند كه در هنگام توجه به چيزي كه شنيدي يا خواندي، تحت تاثير شخص گوينده قرار نگير. چه بسا جملات زيبا و پر باري كه از اشخاص گمنام و بدون بزرگي و شهرت، شنيده ميشود. مثلا از يك بچه يا كسي كه از ما كوچكتر است. و چه بسا كه به خاطر شهرت و بزرگي كسي، حرفهايش را قبول ميكنيم؛ چون دوست من، استاد من، پدر من است. حداقل در مرحله اول نقد، توجه ما به قول و نظريه باشد، و بعد به گوينده.
از اين گونه احاديث كم نيست. خوشحال ميشوم كه شما هم نمونههايي را بنويسيد.
ضميمه ۲
فهرست موضوعي
اين روزها كه فرصت بيشتري براي توجه به نوشتههاي خود و نقد آنها پيدا كردهام، همراه با دوست عزيز و محققي، مشغول دوره كردن و بازخواني وبلاگ هستم. بيشتر از قبل متوجه پراكندگي مباحث شدهام. بر خلاف وبلاگ قبلي كه انسجام فراواني در آن وجود داشت، وبلاگ اسلام داراي از هم گسستگي موضوعي است. بعضي از ماهها پربار و پر از سخن، و بعضي خلوت و خالي. بعضي از مقالات بسيار بلند و بعضي از مباحث، نيمه كاره و بدون نتيجه.
علل مختلفي براي آن وجود دارد. گاهي از نقص نويسنده بود و گاهي به خاطر عدم آمادگي خواننده. شايد براي خود راهنما و خوانندههاي آن زمان، خارج شدن از روند اصلي و صحبت از مناسبت روز، بيجا نبوده؛ اما حتما براي خواننده تازه واردي كه از حس و حال آن زمان دور شده، سخت است كه بين نوشتهها ارتباط ايجاد كند.
براي جبران اين نقصيه بزرگ، دو راه پيش رويم است. اولين راه - كه دشوار است - تكميل مباحث نيمه كاره است؛ و دوم، فهرست موضوعي مطالب است، كه عجالتا اين روش عمليتر است. به همين دليل يك فهرست موضوعي از تمام وبلاگ تهيه شده و در سمت راست قرار گرفته است.
سالم و سربلند باشيد
به اميد ديدار
خدانگهدار
همانطور كه به آخر ماه مبارك رمضان نزديك ميشويم، پايان كار وبلاگ اسلام هم نزديك ميشود. به عنوان آخرين نوشتهها، حكايتي را نقل ميكنم كه اميدوارم مفيد و موثر باشد. هر چه در اوايل اين ماه خوانديم - از كمال انقطاع و رسيدن به نور و منبع عظمت - در اين جلسه با نمونه عيني آن آشنا خواهيم شد.
حكايتي را كه به آن اشاره ميكنم، كم و بيش شنيدهايد؛ اما اين بار با دقت بيشتر، و با توجه به نكاتي كه از مناجات شعبانيه آموختيم.
پرسش و پاسخ
يكي از خوانندهها در بخش نظرات، پرسيده است كه آيا خودت به چيزهايي كه ميگويي عمل ميكني؟ ميخواهم تاثير آنچه را ميگويي در زندگي خودت بدانم.
جداي از مسائلي كه در نوع پرسش و لحن بيان ايشان وجود داشت، عرض ميكنم كه بهتر است آن سوال به صورت جامعتري پرسيده شود.
پرسش:
آيا اين صحبتها صرفاً حرف است و به صورت تئوري مطرح ميشود يا نه، شكل عملي هم دارد؟ آيا كسي از اين راه رفته و به مقاماتي كه در اين دعا گفته شده، رسيده؟
پاسخ:
اولا كه اين صحبتها، حرف من نبوده و نيست. متن دعايي است كه از اهميت و اعتبارش در جلسه اول صحبت شده. ثانيا بله، از اين راه، افراد بسياري در زمان ما و قبل از ما رفتهاند و رسيدهاند. هركس به قدري كه پيش رفته، بهرهمند شده است.
دعا
نكته مهمي در اصل دعا كردن است؛ كه نبايد هرگز فراموش كنيم. بر خلاف تصور اكثر ما، دعا براي وقت نياز و بيماري و قرض و بدبختي نيست. دعا راه لطيف و سريعي براي رسيدن به خداست. دعا ميانبُري است براي آشنايي با خدا، شناخت خدا، دوستي و عشق به خدا و فناي در خداست. اتفاقا اين اعتقاد كه فقط در وقت نياز رو به قبله نماز بخوانيم و دست به دعا بلند كنيم و در مجالس مذهبي و روضه خواني شركت كنيم، اعتقاد سالم و كاملي نيست.
آيا خيال ميكنيد نياز ما به دعا، در وقتي كه سالم و قوي و بياحتياج هستيم، كمتر است از زماني كه سلامتي و نيرويمان را از دست دادهايم!؟ زهي خيال باطل.
بله، اشخاصي هستند كه به اين ادعيه عمل كردند و رسيدهاند. اتفاقا مردم مشتاقند كه با آنها آشنا شوند و از سرّ كارشان سر در بياورند. هميشه شنيدن زندگينامه عرفا و اولياي خدا، جذاب و مورد توجه بوده است. قرآن نيز به اين موضوع توجه كرده و زندگي بسياري از آنها را تعريف نموده.
يكي از آن اشخاص حضرت موسي عليهالسلام است كه از قضا قسمت عمدهاي از حكايات قرآن مربوط به اين حضرت و قوم ايشان است. يكي از داستانهاي معروف و شنيدني، مربوط ميشود به زماني كه او در مسير سير و سلوك، و پيمودن مراحل رشد، با پيرمردي برخورد كرد. آشنايي با آن پيرمرد، هرچند مدت زيادي طول نكشيد، اما بركات فراواني برايش داشت.
طي اين مرحله بي همراهي خضر مكن
ظلمات است، بترس از خطر گمراهي
موسي (ع) و پير دانا
پس (در آنجا) بندهاي از بندگان ما را يافتند كه از جانب خود، رحمتي (عظيم) به او عطا كرده بوديم و از نزد خود علمي (فراوان) به او آموخته بوديم (كهف 65)
آن پير مدام در سفر بود، و سفرهايش را بدون همراه طي ميكرد؛ براي همين از اينكه موسي را با خود ببرد ابا داشت. موسي با اشتياق زيادي كه براي آموختن داشت، به او اصرار ميكرد و او از سختي راه برايش ميگفت.
موسي به او گفت: «آيا از تو پيروي كنم تا از آنچه به تو تعليم داده شده و مايه رشد و صلاح است، به من بياموزي؟» (كهف 66)
پير: اين سفر، بسيار دشوار و خسته كننده است.
موسي: من مرد سفر نديدهاي نيستم. توانايي من بيش از آن است كه در همراهي با تو به نقصان كشد.
پير: اين راه، توشهاي نيازي دارد.
موسي: هر توشهاي كه باشد بگو تا از بازار فراهم كنم.
پير: توشهاش خاص و كمياب است كه در هيچ بازاري نتواني يافت.
موسي: آن چيست كه من ندارم و نميتوانم از جايي تهيه كنم!؟
پير: صبر است.
موسي: صبر!؟
پير: آري، صبر و شكيبايي. تو نميتواني تحمل كني و با من دوام بياوري.
گفت: تو هرگز نميتواني با من شكيبايي كني (67) و چگونه ميتواني در برابر چيزي كه از رموزش آگاه نيستي شكيبا باشي!؟ (68)
از پير انكار و از موسي اصرار.
(موسي) گفت: «به خواست خدا مرا شكيبا خواهي يافت؛ و در هيچ كاري مخالفت فرمان تو نخواهم كرد!» (69)
و او ناچار با يك شرط قبول كرد كه موسي را همراه خودش ببرد. اما چه شرطي؟ به شرط اينكه خرج سفر را بدهد؟ كارهاي پيرمرد را انجام دهد؟ نه، شرط او رنگ ماديات نداشت.
(خضر) گفت: «پس اگر ميخواهي به دنبال من بيايي، از هيچ چيز مپرس تا خودم (به موقع) آن را براي تو بازگو كنم.» (70)
آن دو به راه افتادند؛ تا آن كه سوار كشتي شدند، (خضر) كشتي را سوراخ كرد. (موسي) گفت: آيا آن را سوراخ كردي كه اهلش را غرق كني؟! راستي كه چه كار بدي انجام دادي!» (71) گفت: «آيا نگفتم تو هرگز نميتواني با من شكيبايي كني؟!» (72) (موسي) گفت: «مرا به خاطر اين فراموشكاريم مؤاخذه مكن و از اين كارم بر من سخت مگير! (73)
باز به راه خود ادامه دادند، تا اينكه نوجواني را ديدند؛ و او آن نوجوان را كشت. (موسي) گفت: آيا انسان پاكي را، بي آنكه قتلي كرده باشد، كشتي!؟ به راستي كار زشتي انجام دادي (74) (باز آن مرد عالم) گفت: «آيا به تو نگفتم كه تو هرگز نميتواني با من صبر كني؟» (75) (موسي) گفت: «بعد از اين اگر درباره چيزي از تو سؤال كردم، ديگر با من همراهي نكن؛ (زيرا) از سوي من معذور خواهي بود» (76)
باز به راه خود ادامه دادند تا به مردم قريهاي رسيدند؛ از آنان خواستند كه به ايشان غذا دهند؛ ولي آنان از مهمان كردنشان خودداري نمودند؛ (با اين حال) در آن جا ديواري يافتند كه ميخواست فروريزد؛ و (آن مرد عالم) آن را برپا داشت. (موسي) گفت: «(لااقل) ميخواستي در مقابل اين كار مزدي بگيري!» (77) او گفت: «اينك زمان جدايي من و تو فرا رسيده؛ اما به زودي راز آنچه را كه نتوانستي در برابر آن صبر كني، به تو خبر ميدهم. (78)
اما آن كشتي مال گروهي از مستمندان بود كه با آن در دريا كار ميكردند؛ و من خواستم آن را معيوب كنم؛ (چرا كه) پشت سرشان پادشاهي (ستمگر) بود كه هر كشتي (سالمي) را به زور ميگرفت (79)
و اما آن نوجوان، پدر و مادرش با ايمان بودند؛ و بيم داشتيم كه آنان را به طغيان و كفر وادارد (80) از اين رو، خواستيم كه پروردگارشان به جاي او، فرزندي پاكتر و با محبتتر به آن دو بدهد (81)
و اما آن ديوار، از آنِ دو نوجوان يتيم در آن شهر بود؛ و زير آن، گنجي متعلق به آن دو وجود داشت؛ و پدرشان مرد صالحي بود؛ و پروردگار تو ميخواست آنها به حد بلوغ برسند و گنجشان را استخراج كنند. اين رحمتي از پروردگارت بود و من آن (كارها) را خودسرانه انجام ندادم. اين بود راز كارهايي كه نتوانستي در برابر آنها شكيبايي به خرج دهي» (82)
هرچند نقش اول اين داستان، حضرت موسي بود، اما نقش مثبت به عهده كسي بود كه به موسي درس داد.
درس صبر، درس سكوت، و درس اعتماد.
درس اينكه ظاهربين نباش.
درس اينكه مدام در معرض امتحانيم: خرابي كشتي و زلزله و آتش سوزي، كشته شدن جوان و فوت پدر و مادر و عزيزان، عملگي رايگان و كار براي خدا و كمك به ايتام.
درس اينكه علم، مراحلي دارد و علم موسي، هنوز به حد پير دانا نرسيده.
درس اينكه هستند كساني كه بر خلاف ظاهر نحيف، باطني عميق دارند.
درس اينكه هستند كساني كه چشم بينا دارند و پردهها برايشان كنار رفته.
درس اينكه دنيا بي صاحب نيست و خدا توسط اولياي خاص و ناشناخته خود، به بندگان نيازمند كمك ميكند.
درس توكل؛ يعني به خدا اعتماد كن.
درس گله و شكايت نكردن:
لاف عشق و گله از يار!؟ زهي لاف دروغ
عشقبازانِ چنين، مستحـق هجـــرانند
مطمئنا بيشتر از اينها نكته براي گفتن است كه شما هم ميتوانيد با دقت به آنها برسيد. كل داستان را در قرآن كريم، سوره كهف، آيه 65 تا 82، مطالعه نماييد.
فَوَجَدَا عَبْداً مِّنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً (65) قَالَ لَهُ مُوسَي هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَي أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً (66) قَالَ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً (67) وَكَيْفَ تَصْبِرُ عَلَي مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً (68) قَالَ سَتَجِدُنِي إِن شَاء اللَّهُ صَابِراً وَلَا أَعْصِي لَكَ أَمْراً (69) قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلَا تَسْأَلْنِي عَن شَيْءٍ حَتَّي أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْراً (70) فَانطَلَقَا حَتَّي إِذَا رَكِبَا فِي السَّفِينَةِ خَرَقَهَا قَالَ أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً إِمْراً (71) قَالَ أَلَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً (72) قَالَ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا نَسِيتُ وَلَا تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْراً (73) فَانطَلَقَا حَتَّي إِذَا لَقِيَا غُلَاماً فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُّكْراً (74) قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكَ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِي صَبْراً (75) قَالَ إِن سَأَلْتُكَ عَن شَيْءٍ بَعْدَهَا فَلَا تُصَاحِبْنِي قَدْ بَلَغْتَ مِن لَّدُنِّي عُذْراً (76) فَانطَلَقَا حَتَّي إِذَا أَتَيَا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا فَأَبَوْا أَن يُضَيِّفُوهُمَا فَوَجَدَا فِيهَا جِدَاراً يُرِيدُ أَنْ يَنقَضَّ فَأَقَامَهُ قَالَ لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْراً (77) قَالَ هَذَا فِرَاقُ بَيْنِي وَبَيْنِكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ مَا لَمْ تَسْتَطِع عَّلَيْهِ صَبْراً (78) أَمَّا السَّفِينَةُ فَكَانَتْ لِمَسَاكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ فَأَرَدتُّ أَنْ أَعِيبَهَا وَكَانَ وَرَاءهُم مَّلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْباً (79) وَأَمَّا الْغُلَامُ فَكَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينَا أَن يُرْهِقَهُمَا طُغْيَاناً وَكُفْراً (80) فَأَرَدْنَا أَن يُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَيْراً مِّنْهُ زَكَاةً وَأَقْرَبَ رُحْماً (81) وَأَمَّا الْجِدَارُ فَكَانَ لِغُلَامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَكَانَ تَحْتَهُ كَنزٌ لَّهُمَا وَكَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً فَأَرَادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَيَسْتَخْرِجَا كَنزَهُمَا رَحْمَةً مِّن رَّبِّكَ وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي ذَلِكَ تَأْوِيلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَيْهِ صَبْراً (82)
آيه: 65
فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا
ترجمه:
پس (در آنجا) بندهاي از بندگان ما را يافتند كه از جانب خود، رحمتي (عظيم) به او عطا كرده بوديم و از نزد خود علمي (فراوان) به او آموخته بوديم.
نكتهها:
چنانكه امام صادق (ع) فرمود: موسي در علم شرع از خضر آگاه تر بود، ولي خضر در رشته و مأموريّت ديگري غير از آن، آگاه تر بود. (296)
مراد از "عبد" در اين آيه، حضرت خضر است كه به دلائل زير پيامبر بوده است:
1- كسي كه استاد پيامبري همچون موسي ميشود حتما پيامبر است.
2- تعابير "عبدنا، عبده، عبادنا" در قرآن، غالبا مخصوص پيامبران است.
3- خضر به موسي گفت: تمام كارهاي خارق العاده كه از من ديدي و صبر نكردي، همه طبق فرمان و رأي خدا بوده، نه رأي من. (ما فعلته من امري)
4- موسي به خضر قول داد كه من خلاف دستور تو كاري انجام نميدهم، (لا اعصي لك امرا) و كسي كه پيامبر اولوا العزمي، تسليم بي چون و چراي او ميشود، حتما معصوم و پيامبر است.
5- "علم لَدنّي" مخصوص انبياست. خداوند درباره خضر فرمود: (علّمناه من لدنّا)
6- بعضي از مفسّران نيز مراد از "رحمة" را نبوّت دانستهاند. (آتيناه رحمة من لدنّا)
پيامها:
1- برخي علوم، با تمرين و تجربه و آموزش به دست نميآيد و علم لدنّي لازم دارد، مانند علم انبيا. (من لدنّا علما)
2- سرانجام رنج و جويندگي، يافتن و رسيدن است. (فوجدا عبدا)
3- در جامعه، خضرهاي راهنما يافت ميشوند، مهم گشتن و پيدا نمودن و شاگردي آنان است. (عبدا من عبادنا)
4- كسي كه ميخواهد مردم را به عبوديّت خدا فرابخواند، بايد هم خودش و هم استادش عبد باشند. (من عبادنا)
5- دريافت رحمت و علم الهي، در سايه عبوديّت است. (عبدا من عبادنا آتيناه رحمه ... وعلّمناه)
6- بالاتر از هر دانايي، داناتري است، پس به علم خود مغرور نشويم. (عبدا ... علّمناه من لدنا علما)
آيه: 66
قَالَ لَهُ مُوسَي هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَي أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا
ترجمه:
موسي به او (خضر) گفت: آيا (اجازه ميدهي) در پي تو بيايم، تا از آنچه براي رشد و كمال به تو آموختهاند، به من بياموزي؟
نكتهها:
پيامبر اكرم (ص) فرمودند: هنگامي كه موسي، خضر را ملاقات كرد، پرندهاي در برابر آنان قطرهاي از آب دريا را با منقارش برداشت و بر زمين ريخت. خضر به موسي گفت: آيا رمز اين كار پرنده را دانستي؟ او به ما مي آموزد كه علم ما در برابر علم خداوند، همانند قطرهاي در برابر دريايي بي كران است.
در اين آيات كوتاه، نكات متعدّدي در ادب و تواضع نسبت به استاد ديده مي شود، از جمله:
1- موسي شاگردي خود را با اجازه آغاز كرد. "هل"
2- خود را پيرو استاد معرّفي كرد. "اتبعّك"
3- خضر را استاد معرفي كرد. "تعلّمن"
4- خود را شاگرد بخشي از علوم استاد دانست. "ممّا"
5- علم استاد را به غيب پيوند داد. "علّمت"
6- تعليم استاد را اثربخش دانست. "رشدا"
7- همانگونه كه خداوند به تو آموخت تو نيز به من بياموز. "ممّا علّمت رشدا"
8- قول داد كه نافرماني نكند. دو آيه بعد: "لا اعصي لك امرا"
9- كارها و سخنان استاد را فرمان دانست. "لا اعصي لك امرا"
10- براي آينده و پايداريش وعده نداد و گفت: "ان شاءاللّه"
پيامها:
1- براي دريافت علم، بايد در مقابل استاد، ادب و تواضع داشت. (هل اتّبعك ...)
2- تواضع نسبت به عالمان و اساتيد، از اخلاق انبياست. (هل اتّبعك ...)
3- كسي كه عاشق علم و آموختن است، تلاش وحركت ميكند. (هل اتّبعك)
4- مسافرت با عالم و تحمّل سختيها در راه كسب علم و دانش و رسيدن به رشد و كمال ارزش دارد. (هل اتّبعك)
5- طالب علم بايد هدف داشته باشد و شخصيّت زده نباشد. (علي أن تعلّمن)
6- كارهاي الهي گرچه گاهي با معجزه پيش ميرود، ولي قانون اصلي، پيمودن مسير طبيعي است. موسي بايد شاگردي كند تا حكمت بياموزد. (أن تعلّمن)
7- پيامبران اولوا العزم نيز از فراگيري دانش دريغ نداشتند. (علي أن تعلّمن)
8- حضرت خضر، پيامبر و داراي علم لدنّي از سوي خدا بود. (علّمت)
9- پيمودن راه تكامل ورسيدن به معارف ويژه الهي، به معلّم و راهنما نياز دارد. (تعلّمن ممّا علّمت)
10- علم انبيا، محدود و قابل افزايش است. (تعلّمن ممّا ...) (اعلم افراد زمان نيز محدوديّت علمي دارند.)
11- مراتب انبيا در بهرهمندي از علم و كمال متفاوت است. (تعلّمن ممّا...)
12- برخورداري از تمام مراتب علم و كمال، شرط نبوّت نيست. (تعلّمن)
13- آگاهي به معارف و علوم الهي، تضمين كننده رشد و كمال انسان است. (تعلّمن ممّا علّمت رشدا)
14- علم به تنهايي هدف نيست، بلكه بايد مايه رشد باشد و انسان را به عمل صالح بكشاند و فروتني آورد، نه غرور و مجادله. (299) (رشدا)
آيه: 70
قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلَا تَسْأَلْنِي عَن شَيْءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْرًا
ترجمه:
(خضر) گفت: پس اگر در پي من آمدي، از چيزي (از كارهاي شگفت من ) مپرس، تا آنكه خودم درباره آن سخن آغاز كنم.
نكتهها:
چنانكه در آيات قبل بيان كرديم؛ حضرت موسي با آنكه از پيامبران اولوا العزم است و در علم شريعت، اعلم ميباشد، ولي در ساير علوم، دانش خضر بيشتر بوده است.
پيامها:
1- مربّي و معلّم بايد از ظرفيّت شاگردان آگاه باشد. (انّك لن تستطيع ...)
2- در واگذاري مسئوليّتهاي فرهنگي، بايد لياقتها شناخته و ضعفها گوشزد شود. (انّك لن تستطيع ...)
3- ظرفيّت افراد براي آگاهيها متفاوت است، حتّي موسي تحمّل كارهاي خضر را ندارد. (لن تستطيع )
4- رشد علمي بدون صبر، ميسّر نيست. (رشدا ... و كيف تصبر)
5- بسياري از مجادلات و كدورتها، در اثر بياطلاعي افراد از افكار و اهداف يكديگر است. (و كيف تصبر ...)
6- آگاهي و احاطه علمي، ظرفيّت و صبر انسان را بالا ميبرد. (كيف تصبر علي مالم تحط به خبرا)
7- با صبر و لطف الهي ميتوان به رشد و كمال رسيد. (ان شاءاللّه صابرا)
8- براي هر كاري كه در آينده ميخواهيم انجام دهيم، مشيّت الهي را فراموش نكرده و "ان شاءاللّه" بگوييم. (ستجدني ان شاءاللّه صابرا)
9- خضر معصوم بود، چون موسي تعهّد كرد كه از دستورهاي او نافرماني نكند. (لا اعصي لك امرا)
10- اطاعت از معلّم و صبر در راه تحصيل، ادب و شرط تعلّم است. (ستجدني ... صابرا)
11- تعهّد گرفتن در مسايل علمي و تربيتي جايز است. (فان اتبعتني فلا تسئلني)
12- سؤال كردن، زمان دارد وشتابزدگي در سؤال ، ممنوع است. (فلا تسئلني ... حتّي احدث لك)
13- تمام كارهاي انبيا، با دليل، منطق و حكيمانه است. (احدث لك منه ذكرا)
14- استاد و مربّي بايد از ذهن شاگردان، ابهام زدايي كند. (حتي احدث لك منه ذكرا)
شهرت حكايت موسي و خضر
لطافت و جذابيت اين حكايت آنقدر زياد است كه مورد توجه همه قرار گرفته است. از ادبيات و شعر و داستان نويسي گرفته تا علوم تربيتي و اعتقادي و عرفاني. براي مثال، دو نمونه را آوردهام.
1- منبع: اخلاق و عرفان، غلامحسين ابراهيمي ديناني
«داستان خضر (ع) و موسي (ع): رويارويي باطن و ظاهر
داستان خضر (ع) و موسي (ع) در قرآن کريم شاهد اين مدعاست. اين حرف که من عرض ميکنم در خود قرآن هم هست حالا علاوه بر اين که تاريخ عرفان نشان ميدهد که اينطور بوده خود قرآن هم اين را تاييد ميکند.
در قرآن همين برخورد حتي بين عالم و پيغمبر يا ولي و پيغمبر هست. حضرت خضر (ع) البته اسم خضر در قرآن نيست بلکه يک رجل صالحي است ولي در تفسير ميگويند اين خضر بوده است که حضرت موسي (ع) با او برخورد ميکند. حضرت موسي (ع) پيغمبر اولوالعزم است اما ميفهمد که در او يک چيزهايي هست که حضرت موسي (ع) با همه عظمتش نميداند. حضرت موسي (ع) ميخواهد اما حضرت خضر (ع) به او نميگويد. حتي حضرت موسي (ع) ميخواهد با او همراه شود و رفاقت کند اما حضرت خضر (ع) ميگويد: نه! تو رفيق من نميتواني بشوي! حضرت موسي (ع) التماس ميکند. حضرت موسي (ع) پيغمبر عجيبي است. اينکه ميگويم عجيب است – حالا من تورات را نميگويم – در خود قرآن کريم حضرت موسي (ع) وقتي دارد با خداوند صحبت ميکند لحن او با لحن ساير انبيا تفاوت دارد – نميتوانم کلمه جسارت يا گستاخي را بکار ببرم – يک نوع استحکامي در سخنش هست که در ساير پيامبران نيست. خيلي راحت با خدا حرف ميزند. ميگويد: ميخواهم ببينمت. يک جا ميگويد: اينها همه کارهاي تو هست «ان هي الا فتنک» (3) اصلاً همه کارهاي خودت است. من نديدم هيچ پيغمبري اينطور حرف بزند.
به حسب نقل قرآن پيغمبر خيلي نيرومندي است اما با اين همه، اينجا در مقابل اين رجل صالح، التماس ميکند که ما را همراه ببر. آن رجل که حضرت خضر (ع) باشد ميگويد: نه! تو نميتواني همراه من بيايي و رفيق من باشي. حضرت موسي (ع) التماس ميکند. حضرت خضر (ع) ميگويد: خوب بيا اما شرط دارد هر وقت هر کار عجيبي از من سر زد علتش را از من نپرس. اگر پرسيدي رفاقت ما قطع ميشود. ميگويد: خيلي خوب! قبول ميکند، ميرود و قضايا در بين راه اتفاق ميافتد. قصهاش خيلي مفصل است (4) حالا من نميخواهم وارد اين قصه بشوم ميرود اول ميزند کشتي را سوراخ ميکند حضرت خضر (ع) حالا کشتي را سوراخ ميکند آب درون کشتي ميرود. سرنشينان کشتي غرق ميشوند. يک مدتي تحمل ميکند ميبيند الان کار خراب ميشود. ميپرسد: چکارداري ميکني؟ ميگويد: من به تو نگفتم که ميپرسي. تو تحمل نداري. «انک لن تستطيع معي صبرا» (5) يک حرف عجيبي است تو نميتواني کارهاي من را تحمل کني. گفت: خوب حالا ببخشيد فراموش کردم ديگر از اين به بعد نميپرسم. در مرحلهي بعد وسط بيابان حضرت خضر (ع) يک ديواري را خراب کرد و دوباره اينها را گل کرد و دوباره وسط بيابان از نو ميخواهد ديوار را بسازد. حضرت موسي (ع) گفت: آخر اين چه کاري است ما را در اين وسط بيابان و در اين آفتاب معطل کردي و يک ديوار شکسته را خراب ميکني و دوباره از نو ميسازي. براي چي؟ حضرت خضر (ع) گفت: من نگفتم تو نميتواني مرا همراهي کني؟ تا بالاخره در حال سوم که ميگويد: «هذا فراق بيني و بينک» (6) ديگر جدا شديم ديگر تو نميتواني همراه من بيايي. بالاخره در آخر نميتواند تحمل کند. سؤال است ديگر. اتفاقاً اين سؤال اساس فلسفه است. حالا او پيغمبر هم بود و داشت کار فلسفي انجام ميداد. چيزي که نفهمد ميپرسد چيزي که برايش حل نشده است ميخواهد بفهمد. چه خبر است، نميتواند تحمل کند. خوابش نميبرد. بايد بفهمم «قضيه چيست» يک احساسي در آدمي است. اين يک احساس مهمي است. احساس کمي هم نيست. اگر اين احساس در آدمي نبود و آدم نميپرسيد، هيچي نميفهميد ولي چون آدم ميپرسد ميفهمد. آدم طبکار است ميخواهد ببيند «قضيه چيست».
مفهوم سِرّ در عرفان
خوب از همين جا ميشود فهميد که مقام عرفان چيست. يک مقام معنوي، باطني و سري است. البته اين کارها اسرار داشت. بعد حضرت خضر (ع) به او گفت: حالا اسرارش را ميگويم اما تو نتوانستي تحمل کني. اين را بدان که تحمل نداشتي. اين سر است. ديگر عارف با باطن امور و اسرار هستي سر و کار دارد و اين اسرار هم براي همه کس قابل فهم نيست. سر در عالم هست. سر، سر است. سر يک لغت است. در هر زباني هم هست نه فقط در زبان فارسي. لابد يک چيزي هست. سر يعني چه؟ معني سر، «پنهان» نيست. پشت اين ديوار يک چيزي هست. من نميدانم چيست؟ اين که سر نيست از آنطرف ميبيني. سر اين نيست که حالا ندانم. خيلي چيزها را من الان نميدانم. خوب ميرويم ياد ميگيريم. سر يعني نميدانم و بروم هم نميتوانم بفهمم. سر با مجهول فرق دارد. ما خيلي مجهولات داريم. ميتوانيم اينها را تبديل به معلومات کنيم. ولي سر را نميشود فهميد. راز است، سر به مهر است. هر چه کوشش کني، پيش هر کس بروي، حل نميشود. حالا سر داريم يا نداريم خودش يک بحث است.»
2- منبع: اخلاق در قرآن، پايگاه حوزه
«آيا در هر مرحله استاد و راهنما لازم است؟
بسياري از علماي سير و سلوك عقيده دارند كه رهروان راه كمال و فضيلت و تقوا و اخلاق و قرب الي الله بايد زير نظر استادي كار كنند؛ همانگونه كه در بحث گذشته از رساله سير و سلوك منسوب به محقق بحرالعلوم و رساله لباللباب تقريرات مرحوم علامه طباطبايي نقل كرديم كه فصل بيست و يكم وظائف سالك الي الله را كار كردن زير نظر مربي و استاد شمردهاند، اعم از استادان خاص الهي كه پيشوايان معصومند و استادان عام كه بزرگان پوينده اين راهند.
ولي آگاهان ذي فن هشدار ميدهند كه رهروان راه تقوا و تهذيب نفس نبايد به آساني خود را به اين و آن بسپارند، و تا كسي را به قدر كافي آزمايش نكنند و از صلاحيت علمي و ديني آنها آگاه نگردند، خود را در اختيار آنان قرار ندهند، و حتي به ظاهر شدن كارهاي خارقالعاده و خبر از اسرار پنهاني يا مربوط به آينده و حتي عبور از روي آب و آتش قناعت نكنند، چرا كه صدور اين گونه اعمال از مرتاضان غير مهذب نيز امكان پذير است.
بعضي از آنان لزوم رجوع به استاد را فقط در ابتداي كار لازم دانستهاند، اما پس از پيمودن مراحل قابل ملاحظهاي ديگر همراهي آنها را لازم نميدانند؛ ولي بهرهگيري از استاد خاص يعني پيامبراكرم صلي الله عليه و آله و پيشوايان معصوم عليهم السلام در تمام مراحل لازم است.
به هر حال، گاه براي لزوم انتخاب استاد و ارشاد كننده طريق، از آيه«فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون؛ از آگاهان بپرسيد اگر نميدانيد!» (سوره انبياء، آيه7) استدلال كردهاند كه سخن از تعليم ميگويد نه از تربيت؛ ولي از آنجا كه تربيت در بسياري از موارد متكي بر تعليم است، بيشك بايد در اين گونه موارد از آگاهان كمك گرفت، و اين معني با انتخاب يك فرد خاص براي نظارت بر اعمال و اخلاق او، تفاوت روشني دارد.
و گاه در اينجا از داستان موسي و خضر كه در قرآن بطور مشروح آمده كمك گرفته ميشود، چرا كه موسي با آنكه پيامبر اولوالعزم بود، بينياز از خضر نبود، و بخشي از راه را به كمك او پيمود؛ آنها ميگويند:
طي اين مرحله به همرهي خضر مكن
ظلمات است بترس از خطر گمراهي
ولي با دقت در داستان خضر و موسي: ميتوان دريافت كه شاگردي موسي عليه السلام نزد خضر، به فرمان الهي صورت گرفت و براي فراگيري علوم خاصي از اسرار حكمتخداوند در مورد حوادث مختلف اين جهان بود، و در واقع علم موسي عليه السلام علم ظاهر بود (و مربوط به دائره تكاليف) و علم خضر، علم باطن بود (و مربوط به دائره فوق تكليف) (1) و اين مساله با انتخاب يك استاد خصوصي در تمام مراحل تهذيب نفس و پيمودن راه تقوا، تفاوت دارد، هر چند اجمالا به اهميت كسب فضيلت از محضر استاد اشاره دارد.»
دوستان عزيز! اين حكايت هم به پايان رسيد. اميدوارم كه هم براي كساني كه آنرا ميخوانند موثر و مفيد باشد، و هم براي كساني كه قصد پيگيري دارند، راهگشا.
به اميد ديدار
خدانگهدار
در ماه رمضان چند كار مهم است - به جز روزه گرفتن - كه نبايد از آنها غافل شد. مطالعه درباره روزه، خواندن دعا و قرآن، مطالعه و تحقيق در زمينه دعا و قرآن، آمادگي براي شب زنده داري مخصوصا در شبهاي قدر، مطالعه درباره حضرت علي عليهالسلام و نهج البلاغه.
خواست خدا بوده كه شب با فضليت قدر، شبي كه از هزار ماه بهتر است، شبي كه تقدير آدم و عالم در آن رقم ميخورد، شبي كه در آن فرشتگان به خدمت صاحب امر و امام زمان به زمين ميآيند، شبي كه در آن بندگان خاص خدا و مؤمنين و موحّدين بيدارند و دست به دعا بلند ميكنند، و به واسطه آنها در رحمت آسماني به روي زمين گشوده ميشود، همراه با ياد و خاطره وجود نازنين آن امام باشد.
اما شما آيا تا به حال وصيتنامه آن حضرت را خواندهايد؟ امشب كه شب شهادت آن حضرت است با بعضي از وصيتهاي ايشان كه در نهج البلاغه آمده آشنا ميشويم. اگر قصد خواندن نهج البلاغه را داريد به چند آدرس جديد كه در بخش كتابخانه قرار دارد مراجعه كنيد.
خطبه 149
و من كلامه عليه السلام قبل موته
أَيُّهَا اَلنَّاسُ كُلُّ اِمْرِئٍ لاَقٍ مَا يَفِرُّ مِنْهُ فِي فِرَارِهِ وَ اَلْأَجَلُ مَسَاقُ اَلنَّفْسِ وَ اَلْهَرَبُ مِنْهُ مُوَافَاتُهُ. كَمْ أَطْرَدْتُ اَلْأَيَّامَ أَبْحَثُهَا عَنْ مَكْنُونِ هَذَا اَلْأَمْرِ فَأَبَى اَللَّهُ إِلاَّ إِخْفَاءَهُ. هَيْهَاتَ عِلْمٌ مَخْزُونٌ.
أَمَّا وَصِيَّتِي فَاْللَّهُ لاَ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ مُحَمَّـدٌ (صلى الله عليه و اله) فَلاَ تُضَيِّعُوا سُنَّتَهُ أَقِيمُوا هَذَيْنِ اَلْعَمُودَيْنِ وَ أَوْقِدُوا هَذَيْنِ اَلْمِصْبَاحَيْنِ وَ خَلاَكُمْ ذَمٌّ مَا لَمْ تَشْرُدُوا حَمَّلَ كُلَّ اِمْرِئٍ مِنْكُمْ مَجْهُودَهُ وَ خَفَّفَ عَنِ اَلْجَهَلَةِ رَبٌّ رَحِيمٌ وَ دِينٌ قَوِيمٌ وَ إِمَامٌ عَلِيمٌ.
أَنَا بِالْأَمْسِ صَاحِبُكُمْ وَ أَنَا اَلْيَوْمَ عِبْرَةٌ لَكُمْ وَ غَداً مُفَارِقُكُمْ غَفَرَ اَللَّهُ لِي وَ لَكُمْ.
إِنْ ثَبَتَتِ اَلْوَطْأَةُ فِي هَذِهِ اَلْمَزَلَّةِ فَذَاكَ وَ إِنْ تَدْحَضِ اَلْقَدَمُ فَإِنَّا كُنَّا فِي أَفْيَاءِ أَغْصَانٍ وَ مَهَبِّ رِيَاحٍ وَ تَحْتَ ظِلِّ غَمَامٍ اِضْمَحَلَّ فِي اَلْجَوِّ مُتَلَفِّقُهَا وَ عَفَا فِي اَلْأَرْضِ مَخَطُّهَا وَ إِنَّمَا كُنْتُ جَاراً جَاوَرَكُمْ بَدَنِي أَيَّاماً وَ سَتُعْقَبُونَ مِنِّي جُثَّةً خَلاَءً سَاكِنَةً بَعْدَ حَرَاكٍ وَ صَامِتَةً بَعْدَ نُطُوقٍ لِّيَعِظَكُمْ هُدُوِّي وَ خُفُوتُ إِطْرَاقِي وَ سُكُونُ أَطْرَافِي فَإِنَّهُ أَوْعَظُ لِلْمُعْتَبِرِينَ مِنَ اَلْمَنْطِقِ اَلْبَلِيغِ وَ اَلْقَوْلِ اَلْمَسْمُوعِ.
وَدَاعِي لَكُمْ وَدَاعُ اِمْرِئٍ مُرْصَدٍ لِلتَّلاَقِي غَداً تَرَوْنَ أَيَّامِي وَ يُكْشَفُ لَكُمْ عَنْ سَرَائِرِي وَ تَعْرِفُونَنِي بَعْدَ خُلُوِّ مَكَانِي وَ قِيَامِ غَيْرِي مَقَامِي.
اي مردم! هر كس از آنچه فرار ميكند (مرگ) در همان حال فرار آن را ملاقات خواهد كرد. اجل، سر آمد زندگي و پايان حيات، و فرار از آن، رسيدن به آن خواهد بود. چه روزهائي كه من به بحث و كنجكاوي از اسرار و حقيقت اين امر (اجل) پرداختم ولي خداوند جز اخفاي آن را نخواست. هيهات، علمي است پنهان و مربوط به عالم غيب.
اما وصيت من اين است كه: هيچ چيز را شريك خدا قرار ندهيد (و جز خدا را نپرستيد) و درباره محمد (ص) اين است كه سنت و شريعت او را ضايع مگردانيد. اين دو ستون محكم را بر پا داريد، و اين دو چراغ پر فروغ را فروزان نگهداريد؛ و مادام كه از حق منحرف نگشتهايد هيچ نقش و مذمتي نخواهيد داشت. براي هر كس به اندازه توانائيش وظيفهاي تعيين و به افراد جاهل و نادان تخفيف داده شده است. پروردگاري رحيم، ديني استوار و امام و پيشوائي آگاه داريد.
من ديروز رهبر و همراه شما بودم، امروز مايه عبرت شمايم، و فردا از شما جدا خواهم شد، خداوند من و شما را مشمول رحمت خويش گرداند.
اگر من از اين ضربت در اين لغزشگاه (دنيا) نجات يابم (شما به مقصود خود رسيدهايد) و اگر گامها بلغزد و از اين جهان رخت بربندم ما نيز (مانند ديگران) در سايه شاخهها، و مسير وزش بادها، و زير سايه ابرهاي متراكم آسمان كه پراكنده شدند، و آثارشان در روي زمين، محو شد خواهيم بود. من از همسايگان شما بودم كه چند روزي در كنار شما زيستم و به زودي از من جسدي بي روح و ساكن، پس از آن همه حركات، و خاموش پس از آن همه گفتار باز خواهد ماند. (هم اكنون) بايد سكوت من، بيحركتي دست و پا و چشمها و اندامم، موجب پند و اندرز و موعظه شما گردد؛ زيرا اين حالت براي كساني كه بخواهند عبرت گيرند از هر منطق رسا و گفتار مؤثر، عبرت انگيزتر است.
وداع و خدا حافظي من با شما وداع و خداحافظي كسي است كه آماده ي ملاقات پروردگار است! فردا ارزش ايام زندگي مرا به خوبي خواهيد دانست، و مكنونات خاطر و ناراحتي درونيم برايتان آشكار خواهد شد،و پس از آنكه جاي مرا خالي ديديد و ديگري بجاي من نشست كاملا مرا خواهيد شناخت!
نامه 23
ومن كلام له عليه السلام
قاله قُبَيْلَ موته لمّا ضربه ابن ملجم علي سبيل الوصية
وَصِيَّتِي لَكُمْ أَنْ لاَ تُشْرِكُوا بِاللَّهِ شَيْئاً وَ مُحَمَّـدٌ صلى الله عليه و اله فَلاَ تُضَيِّعُوا سُنَّتَهُ. أَقِيمُوا هَذَيْنِ اَلْعَمُودَيْنِ وَ أَوْقِدُوا هَذَيْنِ اَلْمِصْبَاحَيْنِ وَ خَلاَكُمْ ذَمٌّ.
أَنَا بِالْأَمْسِ صَاحِبُكُمْ وَ اَلْيَوْمَ عِبْرَةٌ لَكُمْ وَ غَداً مُفَارِقُكُمْ. إِنْ أَبْقَ فَأَنَا وَلِيُّ دَمِي وَ إِنْ أَفْنَ فَالْفَنَاءُ مِيعَادِي وَ إِنْ أَعْفُ فَالْعَفْوُ لِي قُرْبَةٌ وَ هُوَ لَكُمْ حَسَنَةٌ فَاعْفُوا (أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اَللَّهُ لَكُمْ) وَ اَللَّهِ مَا فَجَأَنِي مِنَ اَلْمَوْتِ وَارِدٌ كَرِهْتُهُ وَ لاَ طَالِعٌ أَنْكَرْتُهُ وَ مَا كُنْتُ إِلاَّ كَقَارِبٍ وَرَدَ وَ طَالِبٍ وَجَدَ (وَ ما عِنْدَ اَللَّهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرارِ).
از سخنان امام عليه السلام هنگامي كه ابن ملجم وي را ضربت زد سخنان ذيل را پيش از مرگش به عنوان وصيت فرمود:
وصيت من به شما اين است كه به خدا شرك نورزيد و سنت محمد (ص) را ضايع مگردانيد، اين دو ستون دين را استوار بر پا داريد، و اين دو چراغ را روشن نگهداريد، و ديگر از هيچ ملامت و مذمتي نترسيد.
من ديروز همچون شما بودم، امروز باعث عبرت شما و فردا از شما جدا خواهم شد. اگر زنده بمانم خود ولي خون خويشم، و اگر بميرم مرگ ميعاد و قرارگاه من است. اگر عفو كنم، عفو براي من موجب تقرب به خدا است و براي شما نيكي و حسنه است؛ بنابر اين عفو كنيد «آيا دوست نداريد خدا شما را مشمول عفو و آمرزش خويش قرار دهد». (سوره نور آيه 22)
به خدا سوگند چيزي از نشانههاي مرگ، ناگهان به من روي نياورده كه من از آن ناخشنود باشم، و طلايهاي از آن آشكار نشده كه من آن را زشت بشمارم و من نسبت به مرگ همچون كسي هستم كه شب هنگام در جستجوي آب باشد، و ناگهان به آن برسد، و يا همچون كسي كه گمشده خويش را پيداكند، «و آنچه نزد خدا است براي نيكان بهتر است ». (سوره آل عمران آيه 198)
سيد رضي مي گويد: قسمتي از اين سخن در گذشته در ضمن خطبهها (كلام 149) گذشت ولي به خاطر اضافهاي كه در اينجا بود آن را تكرار كرديم.
نامه 47
ومن وصية له للحسن و الحسين عليهما السلام لمّا ضربه ابن ملجم لعنه الله.
أُوصِيكُمَا بِتَقْوَى اَللَّهِ وَ أَلاَّ تَبْغِيَا اَلدُّنْيَا وَ إِنْ بَغَتْكُمَا، وَ لاَ تَأْسَفَا عَلَى شَيْءٍ مِنْهَا زُوِيَ عَنْكُمَا، وَ قُولاَ بِالْحَقِّ وَ اِعْمَلاَ لِلْأَجْرِ وَ كُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً.
أُوصِيكُمَا وَ جَمِيعَ وَلَدِي وَ أَهْلِي وَ مَنْ بَلَغَهُ كِتَابِي بِتَقْوَى اَللَّهِ وَ نَظْمِ أَمْرِكُمْ وَ صَلاَحِ ذَاتِ بَيْنِكُمْ؛ فَإِنِّي سَمِعْتُ جَدَّكُمَا صلى الله عليه و اله يَقُولُ: «صَلاَحُ ذَاتِ اَلْبَيْنِ أَفْضَلُ مِنْ عَامَّةِ اَلصَّلاَةِ وَ اَلصِّيَامِ».
اَللَّهَ اَللَّهَ فِي اَلْأَيْتَـامِ فَلاَ تُغِبُّوا أَفْوَاهَهُمْ وَ لاَ يَضِيعُوا بِحَضْرَتِكُمْ
وَ اَللَّهَ اَللَّهَ فِي جِيرَانِـكُمْ فَإِنَّهُمْ وَصِيَّةُ نَبِيِّكُمْ مَا زَالَ يُوصِي بِهِمْ حَتَّى ظَنَنَّا أَنَّهُ سَيُوَرِّثُهُمْ
وَ اَللَّهَ اَللَّهَ فِي اَلْقُـرْآنِ لاَ يَسْبِقُكُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَيْرُكُمْ
وَ اَللَّهَ اَللَّهَ فِي اَلصَّـلاَةِ فَإِنَّهَا عَمُودُ دِينِكُمْ
وَ اَللَّهَ اَللَّهَ فِي بَيْتِ رَبِّـكُمْ لاَ تُخَلُّوهُ مَا بَقِيتُمْ فَإِنَّهُ إِنْ تُرِكَ لَمْ تُنَاظَرُوا
وَ اَللَّهَ اَللَّهَ فِي اَلْجِهَـادِ بِأَمْوَالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ وَ أَلْسِنَتِكُمْ فِي سَبِيلِ اَللَّهِ.
وَ عَلَيْكُمْ بِالتَّوَاصُـلِ وَ اَلتَّبَـاذُلِ، وَ إِيَّاكُمْ وَ اَلتَّدَابُرَ وَ اَلتَّقَاطُعَ.
لاَ تَتْرُكُوا اَلْأَمْـرَ بِالْمَعْـرُوفِ وَ اَلنَّهْـيَ عَنِ اَلْمُنْـكَرِ فَيُوَلَّى عَلَيْكُمْ أَشْرَارُكُمْ ثُمَّ تَدْعُونَ فَلاَ يُسْتَجَابُ لَكُمْ.
ثُمَّ قَالَ: يَا بَنِي عَبْدِ اَلْمُطَّلِبِ! لاَ أُلْفِيَنَّكُمْ تَخُوضُونَ دِمَاءَ اَلْمُسْلِمِينَ خَوْضاً تَقُولُونَ قُتِلَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ قُتِلَ أَمِيرُاَلْمُؤْمِنِينَ. أَلاَ لاَ يُقْتَلُنَّ بِي إِلاَّ قَاتِلِي. اُنْظُرُوا إِذَا أَنَا مُتُّ مِنْ ضَرْبَتِهِ هَذِهِ فَاضْرِبُوهُ ضَرْبَةً بِضَرْبَةٍ وَ لاَ يُمَثَّلُ بِالرَّجُلِ فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صلى الله عليه و اله يَقُولُ إِيَّاكُمْ وَ اَلْمُثْلَةَ وَ لَوْ بِالْكَلْبِ اَلْعَقُورِ.
از وصاياي امام عليه السلام به حسن و حسين عليهما السلام هنگامي كه ابن ملجم - لعنت خدا بر او - آن حضرت را ضربت زد.
شما را به تقوا و پرهيزكاري و ترس از خداوند سفارش مي كنم، در پي دنيا پرستي نباشيد گر چه به سراغ شما آيد. بر آنچه از دنيا از دست ميدهيد تاسف مخوريد. سخن حق بگوئيد و براي اجر و پاداش (الهي) كار كنيد. دشمن سر سخت ظالم، و ياور و همكار مظلوم باشيد.
من شما و تمام فرزندان و خاندانم و كساني را كه اين وصيت نامهام به آنها ميرسد به تقوا و ترس از خداوند، نظم امور خود، و اصلاح ذات البين، سفارش مي كنم. زيرا كه من از جد شما - صلي الله عليه و اله - شنيدم ميفرمود: «اصلاح بين مردم از نماز و روزه برتر است».
خدا را! خدا را! در مورد يتيمان. نكند آنها گاهي سير و گاهي گرسنه بمانند. نكند آنها در حضور شما در اثر عدم رسيدگي از بين بروند.
خدا را! خدا را! كه در مورد همسايگان خود خوش رفتاري كنيد؛ چرا كه آنان مورد توصيه و سفارش پيامبر شما هستند. وي همواره نسبت به همسايگان سفارش ميفرمود تا آنجا كه ما گمان برديم به زودي سهميهاي از ارث بر ايشان قرار خواهد داد.
خدا را! خدا را! در توجه به قرآن،نكند ديگران در عمل به آن از شما پيشي گيرند.
خدا را! خدا را! در مورد نماز چرا كه ستون دين شما است.
خدا را! خدا را! در مورد خانه پروردگارتان، تا آن هنگام كه هستيد آن را خالي نگذاريد كه اگر خالي گذارده شود مهلت داده نميشويد (و بلاي الهي شما را فروخواهد گرفت).
خدا را! خدا را! در مورد جهاد با اموال، جانها و زبانهاي خويش در راه خدا (كه بايد همه اينها را در اين راه بكار گيريد).
و بر شما لازم است پيوندهاي دوستي و محبت را محكم داريد و بذل و بخشش را فراموش نكنيد، و از پشت كردن به هم و قطع رابطه بر حذر باشيد.
امر به معروف و نهي از منكر را ترك نكنيد كه اشرار بر شما مسلط ميشوند سپس هر چه دعا كنيد مستجاب نمي گردد.
سپس فرمود:
اي نوادگان عبد المطلب! نكند شما بعد از شهادت من، دست خود را از آستين بيرون آورده و در خون مسلمانان فرو بريد و بگوئيد امير مؤمنان كشته شد (و اين بهانهاي براي خون ريزي شود). آگاه باشيد به خاطر من تنها قاتلم را بايد بكشيد. بنگريد! هرگاه من از اين ضربت جهان را بدرود گفتم او را تنها يك ضربت بزنيد، تا ضربتي در برابر ضربتي باشد. اين مرد را مثله نكنيد (گوش و بيني و اعضاء او را نبريد) كه من از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيدم مي فرمود: «از مثله كردن بپرهيزيد گر چه نسبت به سگ درنده باشد».
به اميد ديدار
خدانگهدار
امروز كه روز ولادت امام حسن مجتبي - كه سلام خدا بر او باد - است تصميم گرفتم كه درباره ايشان مطالعه كنم. طبق عادت به اينترنت مراجعه كردم. خواستم پايگاهي را كه به نام ايشان بود ببينم؛ اما بسته شده بود. نميدانم چرا؛ شايد موقتي باشد؛ اما چرا امروز!؟ به آدرسهاي ديگر سر زدم اما هرچه بيشتر گشتم چيز مناسبي نيافتم. يا به زبان فارسي نبود، يا بسته بود يا در شأن ايشان نبود. اينجاست كه آدم ياد مظلوميت ايشان ميافتد. سراغ يادداشتهاي گذشته خود رفته و چند سخن از ايشان را دوباره مرور كردم. مانند سابق، دلنشين و مؤثر هستند.
اي كاش چند آدم با غيرت پيدا ميشدند كه حداقل در يك وبلاگ موقّر و زيبا، از آن مرد خدا بگويند. خدا به همه طول عمر بدهد؛ چه ميشود يك هفته از عمرمان را وقف اين امام عزيز كنيم و به خاطرش بخوانيم، بنويسم، خطاطي و طراحي كنيم. خيال ميكنيد ايشان به اين فعاليت و زحمت توجه نكرده و آنرا بي مزد ميگذارند!؟
اين حديث زيبا، هم از امام حسن مجتبي عليهالسلام و هم از امامان ديگر نقل شده است. متن روايت را نوشتم اما ترجمه آن را با كمي تغيير مينويسم.
إنّه جائه رجل و قال: أنا رَجل عاص، و لاصَبر لي عَنّي المَعصية؛ فعِظني بمَوعظة.
فقال - عليه السّلام - افعَل خَمسَة أشياء و اذنِب ما شِئتَ.
لا تأكل رزق الله، و اذنب ما شئت؛
و اطلب موضعاً لا يراك الله، و اذنِب ما شئت؛
و اخرج من ولاية الله، و اذنب ما شئت؛
إذا جائك مَلَك الموت ليقبض روحَك فادفعه مِن نفسِك، و اذنِب ماشئت؛
و إذا أدخلك مالك النار فلاتدخل في النار، و اذنب ماشئت.
شخصي به ديدن امام رفت و گفت: آقا من آدم گناهكاري هستم و خودم هم خوب ميدانم؛ اما نميتوانم دست بردارم از گناهي كه انجام ميدهم. هر كاري ميكنم نميتوانم جلوي خودم را بگيرم. شما يك دعايي، ذكري، نصيحتي بگوييد شايد كه من درست شدم و دست از اين كارهام برداشتم.
امام فرمود: پنج كار را انجام بده، بعد هرچقدر خواستي گناه كن.
رزق و روزي خدا را نخور، هرچه خواستي گناه كن؛
جايي را پيدا كن كه خدا ترا نبيند، هرچه خواستي گناه كن؛
از حيطه ولايت و سرپرستي خدا بيرون برو، هرچه خواستي گناه كن؛
وقتي فرشته مرگ آمد و خواست ترا قبض روح كرده و جانت را بگيرد، او را رد كند، هرچه خواستي گناه كن؛
و زماني كه ارباب آتش تو را درون آتش مياندازد، داخل آتش نرو، آن وقت هرچـــه خواستي گناه كن.
به اميد ديدار
خدانگهدار
وَ تَصيرَ اَرْواحُنا مُعَلَّقَةً بعِزِّ قُدْسِكَ.
و ارواح ما مرتبط با عزت قدس تو ميگردد.
ابتداي اين بحث، صحبت از قلب بود كه نماينده شعور و جان و روان انسان است؛ در آخر هم صحبت از روح است. اين عبارت بسيار بزرگ و پر معناست. انساني كه از همه ببرد و به خدا متصل شود، انساني كه پردهها را از جلوي چشمش كنار بزنند، به جايي ميرسد كه معدن عظمت است و روح او مرتبط با مقام قدس خدا ميشود.
متاسفانه توضيح زيادي درباره اين جمله ندارم. اينكه قدس خدا چيست و عزت قدس يعني چه؟ نه من از اين مقام اطلاعي دارم و نه كسي را ديدهام كه چنين خبري داشته باشد.
اين مدعيان در طلبش بيخبرانند
آن را كه خبر شد خبري باز نيامد
از يك مثال استفاده ميكنم. روح كوچك انسان را تشبيه ميكنم به يك رود كوچك كه كاملا محدود و عاجز و ناقص است. حالا تصور كنيد كه اين روح كوچك، همانند رود كوچكي كه به دريا متصل شود، به درياي بزرگ و بيكراني از عزت و عظمت و قداست متصل شود!
شمايي كه تا مدتي پيش دل به هر چيزي ميدادي و با نوسان امور دنيوي، متلاطم ميشدي، به جايي رسيدي كه نه تنها به دنياي فاني متصل نيستي، بلكه به اقيانوسي بينهايت از قداست متصل شدهاي. چه روحي خواهد بود اين روح! چه ظرفيتي دارد اين روح! و چه قدرتي دارد اين روح!
سخن آخر
صحبت من درباره بخش كوتاهي از "مناجات شعبانيه" به پايان رسيد. هر چند كه ميشد بيشتر از اينها حرف زد. از قلب گفت؛ همانطور كه ياس عزيز تذكر دادند؛ از حجاب و موانع گفت؛ همانطور كه وحيد عزيز پرسيدند. اما به خاطر اينكه نميخواستم هر جلسه از حد معينّي بيشتر شود، از بعضي چيزها صرف نظر نمودم. از اين گذشته تصميم داشتم هرچه زودتر از روزه صحبت كنم. روزه به عنوان سكوي پرشي براي انقطاع از ماسِواي خدا.
اما سخن آخر كه يك تذكر و يك خواهش است. خواهشم اين است كه اين دعا را - كه در اين يك هفته با هم مرور كرديم - حفظ كنيد و هركجا كه فرصت كرديد با خدا مناجات كنيد؛ مثلا در قنوت نماز. با خواندن آن فراموش نكنيم كه رسد آدمي به جايي كه به جز خدا نبيند.
اما تذكر
در اين مناجات چيزهايي خوانديدم كه برايمان تازگي داشت. از مقامات خاص، از نور، از نگاه به خدا، از معدن عظمت و قداست خدا. يك وقت فكر نكنيد كه اينها بعد از مرگ و در قيامت و بهشت است. نخير. تصور نكنيد كه اينها پاداش عبادت انسان است كه در آخرت به او داده ميشود. چنين صحبتي نيست.
هرچه هست در دنيا و همين زندگي چند ده ساله است. هرچه هست در همين جاست. در همين جاست كه براي بعضي پردهها كنار ميرود. همين جاست كه بعضي به نور و حقيقت محض ميرسند. در همين زندگي است كه روح ما ميتواند متصل به خدا شود.
حالا با خود حساب كنيد كه آيا ميارزد يا نه! آيا ارزشش را دارد به خاطرش شروع كنيم؟ آيا به نفع ماست كه خود را خالص كنيم؟ آيا به صرفه است كه اين ماه را براي انقطاع از گناه و اتصال به خدا انتخاب كنيم يا نه؟
بيا و با همين نيت روزه بگير. بيا و با نيت اتصال به خدا رياضت بكش. براي اطاعت از خدا به خود سختي بده. پا بر روي اميال و خواستههاي مادي بگذار. اگر قرار است روح آزاد شود، جسم را محدود كن. انسان تن پرور، فرصت رسيدن به روح را ندارد. اين فرصت را به خود بده و زماني را براي پرورش جانت قرار بده.
به اميد ديدار
خدانگهدار

